پست‌ها

چای و جواب چای

وقتی کار کنی و بدنت خسته باشه! دو تا چیز به اندازه یک دنیا تو را خوشحال می‌کند. چای و جواب چای ! میشود همه زندگی ات همان لحظه.
تمام فلسفه اینکه می‌گویند برای خودتان شادی های کوچک بسازید یا سورپرایز دروازه ی خانه آدم را نمی‌زند بروید دنبالش!
اینهایی که توی خستگی یک پیاله چای را می‌خوردند و هی غر می‌زنند، یک پیاله چای چی هست که باید اینقدر گران بخریم ، نزدیک دو دلار !!! کاشکی خودمان چای می آوردیم، چای خانه فقط! اووففف هل داشته یا دارچین!! چه کیفی می‌ده! این چای ها که چای نیست.
این آدمها مثل گوه میمانند. گوه خورها

چای و جواب چای ﴿شاش﴾ سورپرایز هست و شادی! ولی وقتی که بیکار باشی و صبح تا شب خانه باشی و استرس داشته باشی و هی تنبلی کنی و هیچ پیشرفتی نداشته باشی و هی در حال سرزنش خودت هستی ! چای و‌جواب چای فقط یک اعصاب خوردی هست که هی حالت را بهم میزند.

روزهای خوبی است اما مشکوکم

تا حالا در تمام عمرم اینقدر نیازمند نوشتن نبوده ام ، اما هیچ وقت نمینویسم . روزی هفت یا هشت مورد فکر می آید به سرم که دوست دارم در موردشان حرف بزنم ، همه چیزهایی که میبینم را بنویسم ، تعریف کنم ، قصه کنم!
حرف برای گفتن خیلی دارم ولی همین که شروع میکنم به نوشتن ، حالم بد میشود، انگار میدانم هیچ کمکی نمیکند این نوشتن و بیشتر دارم برای خودم داستان های الکی خلق میکنم!
امروز صبح به استاد انگلیسی مان فکر میکردم ، دختر بیست و هفت ساله ای که تا حالا در عمرش تلفن همراه نداشته است! همه با تلفن خانه اش تماس میگیرند یا ایمیل میکنند، اگر خانه باشد تلفن را بر میدارد و اگر نباشد، شب پیام های صوتی را میشنود.
او اصلا نمیداند فیسبوک چی هست ؟ توییتر چی هست و چطوری کار میکند! انگار کمی اطلاعات دارد از این چیزها که اینطور آگاهانه نمیخواهد سمت سوشال میدیا و تلفن همراه برود! درکش برایم خیلی سخته !
او همه زندگی اش را واقعی تجربه میکند، اما گاهی فکر میکنم وقتی همه سر شان داخل موبایل هست ، او چطور تنها میتواند در دنیای بیرون از فیسبوک و توییتر بنشیند وقتی هیچکس به او توجه نمیکند؟
ولی اینطوری نیست !  زندگی او، زند…

فیسبوک و‌توییتر که پاسپورت و‌ ویزا نمیخواهد

معلومه که نمیشه دست از سیاست بازی برداشت حتی اگر بخواهی مگر اینکه مخاطب نوشته‌هایت را عوض کنی !
مثلا برادرت را بلاک کنی ، مادر ، خواهر ، پسر ماما ، دختر ماما ، رفیقهای صمیمی !!
چون وقتی همه زندگی آدم یا این ها گره می خورد، لا جرم دوست داری مخاطب حرفهایت اینها باشند . نمی توانی بروی فقط با ایرانی ها حرف بزنی و برای آنها بنویسی ، نمیشه آلمانی یا انگلیسی یا سوئدی بنویسی و فقط چند تا مخاطب داشته باشی که رابطه احساسی و درک متقابل در سطوح پایین به سختی برقرار میکنند و میکنی.
مجبوری همه این آدمها را کنار خودت نگه داری توی فیسبوک، توییتر !
همین هایی که خونشان به جوش می آید وقتی مسائل سیاسی و فاشیستی درون افغانستان را میبینند ، شروع میکنند به تحلیل سیاسی ، نوشتن در مورد به پا خیزی، در مورد انقلاب ، فحش دشنام ، دعوا زیر پست ها و نوشته ها ولی این را میدانم توی فیسبوک کانال ها و مجراها و‌مرزهایی درست شده که همه را در همان جامعه ای که هستند نگه میدارند. مثلا وقتی افغانستان باشی، موبایلت آدمهای افغانستان را پیدا میکنه ، تبلیغات افغانستان، خبرهای افغانستان ، حوادث و جنگ های افغانستان ! که نیمی ا…

غونٓر و تعریف غونر

من فقط یک چیزی را فهمیدم، هنر زنگ دل را باید کنده کند، به زنگ دل را کندن فکر کنید. دل هم شکم نیست.
مثل پالش دادن ، زنگ کندن ، طراوت و تازگی آوردن، وقتی تازه از حمام بیرون میشوی و بوی نَو میدهی ، بوی صابو و شمپون یا بعد از چاپی و ماساژ  صم صحیح !! ولی این مسئله روشنه، کسی که حمام میره ، بیرون می آید برای اینکه بوی صابو و شمپون بدهد نه بوی عرق و شاش،
کدام آدم ره دیدی ، که بگویه ، به به از حمام بیرون آمدی ، چه بوی عرق میدی، به به چه بوی شاش میدی ولی میدانی هنر پست مدرن پایش را جایی میگذارد که هنر کلاسیک نمیگذاره مثلا میگه ، پس چطور توی نیویورک هر جایی بوی لجن و شاش ره حس میکنی میگی، هعی یادش بخیر کابل !! هر جای خاکی میبینی و کوه خشک بی آب و علف، میگی چقدر قشنگ، شبیه بامیان ؟ و از طرفی خود هنرمند هم بعد اجرایش، باید این حس را داشته باشد. حس طراوت و‌تازگی، حس لذت، این حس در هنرمند وقتی بوجود می آید که به چشمان راضی مخاطبش نگاه کند به لذتی که مخاطب میبرد ، البته به مخاطبی که صداقت دارد نه دروغگوها و چاپلوس ها و نان به نرخ روز خور ها ! میگویید چطوری بفهمیم کدام مخاطب صداقت دارد و کدامش زال…

باور

خانه ای که به بادکنک وصل است در فیلم کارتونی UP ، یک خانه ساده نیست با یک قیمت مشخص !! آن خانه همه چیز هست . خیلی چیزها ارزش شان با پول سنجیده نمیشود. خیلی چیزها بر اثر گذر زمان بیشتر از اصالت وجودی شان بزرگ میشوند.
شنیده اید کسی، برای نگهداری از یک دستمال کوچک که هدیه بوده ، در راه محافظت از آن ، جانش را از دست داده باشد؟؟ آن دستمال فقط یک دستمال نیست!! گاهی روح یک دوست در آن دمیده شده است. چیزهایی که با وزن و سنگینی شان ، شخصیت و هدف و زندگی و باور ما را میسازند. باور ...

وطن

وطن عشق تو افتخارم
وطن در رهت جان نثارم چه جانی ؟
دیگر جانی برایم نمانده است که برایت نثارش کنم
جانم را از روی زمین بردار
و تکه هایش را نثارِ عشق کودکی ام کُن. تکه های سوخته ام را از روی دیوارهایت
تکه های افسرده ام را از زیر پل هایت
تکه های گرسنه ام
تکه های غمگینم آه سرزمین مادری
جانم را از روی زمین بردار
و برای خودت نثارش کن چه عشقی ؟
عشق من، چشمان دخترکی بود
که در آن، گله ای از آهوان مستِ جوان میدوید
چون دشت ...
که رفت ...
از یاد
در دشت ...
با خاک
با باد که بیرقی را غریبانه به آواز در آورده است
در دشت ...

میخوای بخواه ، نمیخوای نخواه

قوانین من که فقط از خودم هست. 1- سعی میکنم سخی باشم. مقداری از پولم را جاهایی که دوست دارم ، میبخشم. البته حواسم هست که دیگران را گدا بار نیارم. 2- کلاً از چشم مردم دیگه ، آدم بی مسئولیت و آدم یخ و بی بخاری هستم و خیلی صحنه آهسته ! ولی اینطور نیست. من فقط موقع کار جوش نمیزنم و با استرس کار نمیکنم. چون کار میکنم که زندگی کنم. و هشت ساعت کاری که میکنم ، هشت ساعت زندگی من هست. اینکه همه یاد گرفته اند با استرس درس بخوانند ، با استرس کار کنند و باعجله همه چیز را با همه چیز قاطی کنند، تقصیر من نیست. قضاوتی که در مورد من میکنند، بدرد خودشان میخورد. 3- کلاً آدم بی شخصیتی هستم از نظر اطرافیانم. چون باقر هستم و با لباسهایی که دوست دارم بپوشم، میتوانم با کیسه و بوجی داخل یک جلسه رسمی شوم. و میتوانم بهترین و گرانترین کت و شلوار را بپوشم. از آنهایی که خودشان را زیر خرواری از القاب و احترام های کاذب که بر اساس قدرتی که دارند به دست آورده اند، یا تغییرشان میدهم یا از آنها دور میشوم. 4- کار من به هیچکس بند نمیشود. در هیچ صورتی ! چون هیچ کاری برای من مهم نیست. اگر به حالت عادی ، کارَم پیش رفت که رفت …